کتاب پنجم:
۱:سیاست خودکشی نیست،قیمت ما و سگهای رژیم یکی نیست ما گرانیم به دلیل طهارت مان انها مفت اند به دلیل کثافتشان .ما گرانیم به دلیل کمیابی مان انها مفت اند به دلیل فراوانی شان .بسیاری از افراد طبقه متوسط مرفه حاضرند خود فروشی کنند اما در این طبقه نادر اند ادم هایی که از همه چیزشان به خاطر درد مندی درد مندان بگذرند...
2:وقتی چیزی را همه میدانند فقط احمق ها درباره ی ان سخن میگویند.
3:حیات یک کودک معصوم دو ساله ،بیش از زندگی تمام سرمایه داران بد کار جهان می ارزد ،و می ارزد که به خاطر ان کودک ،جهان را از کل بدکاران بچه کش پاک کنیم و بچه کش ها فقط انهایی نیستند که گلوی بچه ها را میفشارند و راه تنفس انها را می بنددند بل انهایی هستند که راه نان ،اب ،شیر،و اسایش بچه ها را میبندند...
النی اوجا میداند:
هرگز هیچ لحظه ای،عظیم تر از ان لحظه که می اید نیست
۱:لحظه های بزرگ می ایند،اما به گذشته نمیروند.هیچ لحظه ی بزرگی متعلق به گورستان نیست.لحظه ها به ما میرسند ،ما را در میان میگیرند،اندکی نزد ما درنگ میکنند اگر لیاقت بهره گیری شرافتمندانه از انها را داشته باشیم به دادمان میرسند و اگر نداشته باشیم طبق قانون طبیعی لحظه های بزرگ وا پس می نشینند ـبرای مدتها
۲:ایا ان لحظه ای که عاشق شدی ،و با پر عشق ،پروازی ساحرانه کردی ،و از فرازی غریب و پرشکوه به جهان نگریستی و از قلب روح خویش بانگ برداشتی که تنها عاشقان میتوانند ادعای بزرگی کنند ،تنها عاشق قادر است به صداقت بیندیشد ،به صداقت نگاه کند ،به صداقت بگوید،بخندد ،بگرید ،و سخن عاشقانه گفتن ،جهان را لبریز از بهار میکند و نفس عاشقانه کشیدن ،فضای عالمی را عطر اگین میکند و گام عاشقانه برداشتن ،تن زمین را هرگز به درد نمیاورد ،ایا ان لحظه بزرگترین لحظه ی زندگی تو بود،و لحظه یی عظیم؟
۳:النی اوجا خوب تر از هر کسی میداند که انسان نمیتواند در گذشته ها به دنبال لحظه های بزرگ زندگی خویش بگردد .هیچ لحظه ی عظیمی از کف نرفته است هیچ مصیبت بزرگی حادث نشده است همانگونه که هیچ پیروزی عظیمی به دست نیامده است چرا که مصیبت های بزرگ -انسان که پیروزی های بزرگ -متعلق به لحظه های بزرگ اند و لحظه های بزرگ،هنوز و همیشه پیش روی ما هستند.
النی اوجا میداند:
۴:که ازادی در اینده به دست خواهد ،انقلاب ها در اینده اتفاق خواهد افتاد ،بچه ها در اینده به دنیا خواهند امد ،و انها که به دنیا امده اند دیگر بچه نیستند ،و انقلاب هایی که به وقوع پیوسته اند و به ثمر رسیده اند دیگر انقلاب نیستند،خاطرات انقلاب اند ،و خاطره کاری جز برانگیختن،نیرو دادن ،سراندن،و رویاندن ندارند.
۵:مردم هیچوقت حال بد کسی را به گذشته ی خوبش نمی بخشند.
۶:ما اگر بخواهیم به قدرت برسیم،باید زور را رها کنیم تاریخ نشان داده که زور حاکم یک روزه است ،قدرت فرمانروای ۱۰۰۰ ساله.زور از پوکی مغز برمیخیزد ،قدرت از تفکر .زور از ضعف و ذلت سرچشمه میگیرد ،قدرت از طهارت و توانایی .قدرت حق است زور ناحق.حکومت ها یا به عقل و طهارت تکیه میکنند یا به قتل و شکنجه و نامردی،زورمدارانشان،با کلک میایند با خجلت میروند و قدرتمندانشان با محبت می ایند و هرگز نمیروند یادشان باقی میماند -مثل اسمان ،مثل روح .یزید میرود علی میماند .یادتان باشد.
۷:هر کسی می تواند ،اگر بخواهد ،بخشش بخشندگان را بپذیرد و ایشان را مدیون خود کند اما هر کسی شایسته ان نیست که در مقام بخشندگی قرار بگیرد -بی انکه در جایگاه خفت دهنده نیز باشد.
۸:از عشق سخن باید گفت
همیشه از عشق سخن باید گفت.
میگوید :عشق ترجیع بندیست که هیچ رجعتی در ان نیست.
میگوید:تکرار نامکرر است.
بی عشق خانه حقیر است ،محله خاموش است،شهر افسرده است ،فضا تنگ است،دنیا تاریک .بی عشق ،در هیچ سنگری سربازی نیست ،در هیچ نبردی ،فتحی.
۹:دوست داشتن خوب است،عشق اما عالی است.
دوست داشتن ارامش است،عشق غوغاست.دوست داشتن دریاست
عشق،اتش فشان همیشه زنده ی روح.
بی عشق چشمه بی اب است.
قلب بدون راز.
۱۰:علی جان!او که مرا خرد میکند من نیستم ،روزگار من است.
روزگار خرد شدنی ها را خرد میکند،شکستنی ها را میشکند و بطلانپذیر ها را باطل میکند .جنست را عوض کن بعد به جنگ با روزگار برو!عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.
بشنو همسفر من ، از این قصه ی تلخ ، راه دشوار
ای تو یک چراغ این شب تار
اینکه گذشتن از کنار قصه ها نیست
اینکه یه تصویر از سکوت آدما نیست
ما بی تفاوت به تماشا ننشستیم
ما خود دردیم ، این نگاهی گذرا نیست
سفر چه تلخه در امتداد اندوه
حس کردن مرگ لحظه ی ویرانی کوه
همپای هر بغض شکستن و چکیدن
از درد غربت بی صدا فریاد کشیدن
بشنو همسفر من ، با هم رهسپار راه دردیم
با هم لحظه ها را گریه کردیم
ما در صدای بی صدای گریه سوختیم
ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم
از مخمل درد به تن عشق جامه دوختیم
تا عجز خود را با هم و بی هم شناختیم
تنهایی رفتیم به عجز خود رسیدیم
با هم دوباره زهر تنهایی چشیدیم
شاید در این راه اگر با هم بمانیم
وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم
شب گذشته آيت الله منتظري عزيز درگذشت. گويا بايد "يتيم" و "بر پاهاي خودمان" به صبح آزادي برسيم. بدون همراهي او كه پدري معنوي همه ما بود. مردي كه چتر حمايت هايش، دلجويي هايش، بزرگي هايش آنقدر بزرگ بود كه"همه" را زير خود جاي داده بود. شايد اگر در جايي غير از ايران بود، مي شد باور داشت كه بيماري و كهولت سن موجب مرگ ايشان شده است. اما منتظري در حصري خانگي درگذشت و مسئول مرگ او، رژيمي است كه 20 سال زنداني اش كرد.رژيمي كه دستش به خون آلوده است.
غمي كه با اميد همراه باشد، سوگ سازنده و غم رهايي بخشي خواهد بود. آن پدر تا آستانه آزادي با ما بود، راهش را ادامه خواهيم داد...

به کنار برکه نیامده ام تا به کلامی فریبنده،خامت کنم،مارال!
با سینه ریز و گردنبند طلا نیامده ام ،تا رامت کنم،مارال!
نیامده ام تا چون کتابی بخوانمت و تمامت کنم،مارال!
۲:غم قانع نیست.هرچه مدارا کنی ستیز میکند،هرچه عقب بنشینی پیش می اید هر چه خالی کنی پر میکند هرچه بگریزی تعقیب میکند غم بیشتر خواه است و سیری ناپذیر غم جوع غم دارد میبلعد و اماس میکند...در عین حال غم مهار شدنیست به قدرتی که تو برای سرکوب کردنش به کار میبری احترام میگذارد از این قدرت میترسد عقب مینشیند،مچاله میشود،در خود فرو میرود ،کوچک و کوچک تر میشود و چون لکه ابری ناچیز در اسمان روح تو کنج دنجی را میپذیرد و التماس میکند:
بگذار اینجا بمانم !مرا برای روز مبادا نگه دار !شادی مقدس است ،اما همیشه به کار نمیاید.محکومم کن ،ودر سلولی به زنجیرم بکش اما اعدامم نکن! انسان همیشه شاد انسان ابلهی ست.روزی به من نیازمند خواهی شد،روزی به گریستن ،به در خود فرو رفتن به بریدن و به غم متوسل شدن ...مرا برای ان روز نگه دار...
۳:زمان را مگذار که بیهوده بگذرد!مگر دیروز فردا نبود،و پارسال جزئی از سالهای اینده نبود؟لحظه های از دست رفته باز نمیگردند زمان سوخته نو نمیشود النی اوجا !دانگ خویش را بر سر سرعت بخشیدن به چرخش چرخهای تاریخ بگذار،و هرگز از یاد نبر که تو به خود،به قبیله ی خود،به ملت خود،و به جهان خود مدیونی.
۴:گل میکند شقایق،دانه اسفند میرسد،مارال!
میچرخد چرخ چاه ،دلو خالی پر میشود،مارال!
هرگز باور مکن که زمان ایستاده یا به عقب میرود،مارال
گندم خوب کاشته ای فصل درو میرسد،مارال
۵:دردهای سخت و عمیقی در جهان ما وجود دارد اما انچه که بتواند کمر یک انسان مبارز را بشکند،وجود ندارد.
۶:حرفی که قدرت پشت ان نباشد حرف نیست .
حرفی که حق پشت ان نباشد حرف نیست
حقی که متکی به قدرت نباشد اصلا حق نیست.
۷:*بد اگر دیر میگذرد ،خوب انگار که شتاب گذشتن دارد.
۸:باید که از پی لحظه های خوب ،سالها و سده های خوب تدارک دید تا سر انجام خوش نیز به ارامی ناخوش بگذرد.
و من امدم و او نفهمید و نخواست که بفهمد که امدن من چه نیروی عظیمی از من ربود و مرا له کرد و مرا نابود کرد و او ندانست که به اشارت او نابود شدم
به من گفت بمان:
و من ماندم و او پیمان ماندن بستم اما او نخواست که بمانم بی انکه خود بداند مرا راند مرا با تمام شوقم با تمام عطشم و با تمام عشقی که نثارش کرده بودم...مرا راند و راند و راند
به من گفت بخند:
و من خندیدم اگر چه تلخ اگر چه بی امید اگرچه بی هدف خندیدم به خودم به رویاهایم به سادگی ام به عشقم به امید بی امیدم به گفته ی او به اینده ام خندیدم و خندیدم و باز هم خندیدم و او ندانست و نخواست که بداند که او که میخندد غمی ژرف در سینه نهان دارد...
به من گفت بمیر:
و من مردم و کشتم همه ی انهایی را که به خاطرشان رنج را تاب می اوردم و من کشتم همه ی باورهای کودکانه ام را همه ی انچه در سینه داشتم را همه ی عشقم را و در نهایت خودم را روحم را احساسم را و من مردم اگرچه نفس میکشیدم ...
به من گفت: بیا
به من گفت: بمان
به من گفت: بخند
به من گفت: بمیر
امدم
ماندم
خندیدم
مردم...
...
كجا بودم ؟
جايي ميان آسمان و زمين
جايي به فاصله از زمين ،
و اما ، نه در آسمان
و من در ميان اين دو ، در پس همه بي قراري هايم ، به دنبال پناهي بودم
پناهي براي تسكين ،پناهي امن و گرم ...
و
پناه
چه واژه عميقي است براي من كه ميان آسمان ها و زمين سرگردانم
سرگردان ؟ كه بايد همان جا باسيتم چون نه زميني بودن را دوست دارم و نه دورشدن و در روياي اسمان ها زندگي كردن را
من كه نه اهل زمينم و نه اهل آسمان
اما مي دانم كسي هست در آسمان ها كه هرگاه صدايش مي زنم هست ...
در آسمان ها هميشه كسي هست
اما در زمين ؟
هست اما دور ---- همان حريم گرم كه در نقطه آغاز وجود مرا در خود پرورد
و چه كنم كه جز او را نيافتم
و جز او نبود
كه نگهدارانم
از ازل و ابد يكي بودند
از عدم تا وجود
از هيچ ت بي نهايت
....
و شايد به خاطر وجود اين دو حريم ، يكي در زمين و يكي در آسمان ، جايي ميان اين دو ايستاده ام
كه مي دانم ، جنس هر دو يكي است
ايمان و عشق
....
كاش در فاصله كمي از تو بودم ، كاش ... كاش
براي باور زندگي ، براي باور حقيقتي كه باورش را دعوت مي شوم
و قبولش نمي كنم
دستان گرم تو را مي خواهم
تا مرا دوباره دلگرم كني كه مي توان بود زيبا بود و زيبا شد
...
مرا از گوشه دنج و خلوت و گرمم ، جدا كردي
مرا در دهان بزرگ بزرگ ترين دردم انداختي
مرا ... مرا به دورترين نقطه از حريم گرم زندگي ام كشاندي
تا حقيقت را به رخم كشي ؟يا تنهايي ام را ؟
مرا به دوردست ها از آن مامن ، از آن خانه عشق كشاندي تا بدانم كه چه تلخ است زيستن در اين زمين خاكي ؟ در اين زمين پست
مي دانم كه بايد بياموزم ، مي دانم
بايد سخت بود ، بايد ايستاد
اما نمي دانم چگونه مي خواهي از من كوه بسازي ؟من كه هنوز به باور وجود بدي خو نكردم
مرا كه هراسان از آن با چشماني گريان مي گريزم ؟ مي گريزم تا ننگرم و باور نكنم
...
و من در اين اكنون جز تو با كه سخن توانم گفت ؟ و جز تو چه كسي در حوض خيال من شنا مي كند ؟
مي دانم ، مي دانم روزي همانند همه آدم بزرگ هايت ،باور كنم
و مي دانم چقدر دلتنگ باور خوبي هايم مي شوم
...
چقدر دلم براي آن گرما ، آ ن كودكي و آ رويا ها تنگ است
روياي سرزمين پاكي
روياي سرزمين مهرباني
و تنها تو ميداني چقدر دلم تنگ است
يكي بود
تو بودي
تو خواستي
تو آفريدي
تو بخشيدي
وتو گرفتي
تا بياموزم
در اين جزيره سرگرداني
جايي براي روياهاي شيرين نيست
روياي شيرين با همه ، روياي شيرين وقتي همه خوشحالند
كه نگاه دردمند او ، تمام تلخي حقيقت را به دهانم مي ريزد ...
جايي براي روياي شيرين ، كه اگر بود ، درافسانه ها بود
يكي بود
تو بودي
و جز تو ، هيچكس نبود
به جز تو به كجا پناه برم ؟ كه پناه همه دردمنداني
مرا به پناهم باز رسان
.
.
.
.
.
.
.
.
آبان 88
۲:
با دل تنگی ات مرا بیتاب نکن و با بی تابیت مرا دل تنگ نکن ! تو تکیه گاه منی مارال.
تکیه گاه اگر محکم نباشد تکیه بی معنیست.
با قلبت احساس کن اما با قلبت فکر نکن!
بگذار کمی دیگر هم تحمل کنیم همانطور که صدها سال تحمل کرده اییم
غذای نیم پخته از خام بدتر است زیرا خام فریب نمیدهد اما نیم پخته می فریبد.
پس کمکم کن تا پخته بازگردم –مارال.
۳:مرد اگر به تهدید تسلیم شود از تهدید کننده نامرد تر است.
۴:هیچ چیز دنیا را به فساد و تباهی نکشاند ه است مگر زور گفتن معدودی و زور شنیدن بسیاری.
۵:حرفی که دل دیگران را میشکند از دل شکسته خبر میدهد.
۶:درد هایی هست که مال همه است و من ان درد ها را هرگز پنهان نمیکنم اما درد قلب مال هیچکس نیست به جز صاحب قلب.
۷:من اینجا زاده شده ام ،
در اینچه برون...
که یادگار کوچ بزرگ جد من گالان اوجاست
من اینجا زاده شده ام
در اینچه برون...
که اسب هایش همه بی تابند و دخترانش ارام
و مردانش خنجر هایشان را ایینه می کنند
من اینجا زاده شده ام...
در اینچه برون...
که شیرین ترین اب شور صحرا را در دل خود دارد
و افسرده ترین مادران بی فرزند را در چادر های سیاه خود...
من اسمان را اینجا شناختم
که به هنگام غروب رنگ ارغوانی دارد
من سنبله های گندم را اینجا بوییدم
که عطر مواجشان ،عطر فروشان را خجل میکند.
من گریستن و اواز خواندن را اینجا اموختم
که چه یگانه اند این دو صدا –به هنگام غم.
من تاختن در شب ، نشستن در باد ، شکفتن در صبح
و خندیدن با چشمان تر را
اینجا اموختم
در اینچه برون...
من گونه های متفاوت دوست داشتن
اشکال مختلف عشق،
و رنگ های نا متشابه نفرت را
اینجا شناختم
در اینچه برون...
من زائر دائم این خاکم – که زادگاه من است
و عاشق امر بر این خاکم که میهن من است
این سرزمین ومعطر ، با اتش و خشم و گناه و درد
سرزمین مقدس من است-
اینچه برون...
و چه ترحم انگیزند انها که عاشق کامل زادگاهشان نیستند
و چه خشم انگیزند انها که از میهنشان
همانگونه نام میبرند که از یک ستاره دور
پیش از این همیشه میگفتم :
من فرزند اینچه برونم
اما حال میگویم:تنها یکی از فرزندان مغموم اینچه برون بودن
مرا بس نیست
من خود اینچه برونم....
فریاد اینچه برونم...
و صدای سراسر صحرا...
۱:بدبخت ان کسی که از درون تاریکی و از میان رختخواب نرم بیرون میاید تا خلق را رهبری کند و بدبخت تر انها که چنین کسی را به عنوان رهار و بزرگتر خود میپذیرند.
۲:اعتماد کور بزرگترین دلیل درماندگی ماست.
۳:اری اینگونه اند مردمی که حق دانستن و قضاوت کردن این حیاتی ترین حقوق خویش را به دیگران واگذار میکنند و راهشان را نه با تکیه بر اگاهی و شناخت بل بر اساس اعتماد یک پارچه به رهبران میپیمایند و تسلیم اراده کسانی میشوند که مصالح ایشان چه بسا با مصالح و ارمان های توده ها یکی نباشد.
عزيزم
براي تو مي نويسم در همان آغاز خوشحالي ام براي تو . مي نويسم تا شادي ام را با تو تقسيم كنم ، حال كه پا به سرزمين شادي ها مي گذاري و نخستين ها همواره شادباش به همراه دارند .
شايد وجود همين نخستين هاست ، و همين مهم ترين هاست كه باعث مي شود براي تو بنويسم . چون روز ، روز توست .
مهساي عزيز
فارغ از آينده ، در اين حال ، بدان كه در نقطه مهمي ايستاده اي و هر نقطه ي آغاز و هر نقطه انتخابي مهم ترين ثانيه هاي زندگي است . براي من كه بزرگ شدنت را ديده ام و آرزوي خوشبخت شدنت را دارم ، اين آغاز بسيار دلنشين است .
قدر عشق را بدان و آن را به هيچ مفروش ...
زندگي را ، با عشق زندگي كن
با فداكاري و خلوص
كوچك مهربانم
بزرگ باش و بزرگي كن ، سرشار از غرور و فروتني ، سرشار از شوق ؛ زراوت و زندگي
نخستين ها را آهسته و مطمئن گام بردار و آن ها را يكتا بساز
اگر خداوند آرزویی رو در دلت انداخت بدان كه توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است
زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .
خوشبختي ما در سه جمله است. تجربه از ديروز استفاده از امروز اميد به فردا... ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم. حسرت ديروز اتلاف امروز ترس از فردا از دكتر علی شریعتی
غافل از آنیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا میرویم؟
او که همینجاست کجا میرویم؟
حج بخدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سر وریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب
پيمان عاشقان
آييني ديگر از جمعيت امداد دانشجويي – مردمي امام علي(ع) در شب قدر
در نواحی تاریک این شهر مردی ، شبانه کوچه به کوچه پرسه می زند و یتیمکان را به خیال طلوع صبح در جان هاشان ، پدرانه می نوازد . مردی که با برآمدن آفتاب و به هنگامه غروب ، آسمان از رنج بی کرانه اش ، به خون می نشیند و همه ناممکنات عالم ، از اراده اش به ستوه می آیند .
چهره اش غریب ترین چهره ایست که برای حقیقت قیام کرده و هرگز به تصور نمی آید که ابعاد جسمش ، چه روح معذب عظیمی را حبس کرده و چه آتش های فراخی را پنهان داشته . . .
همه آن چه که آن روزگار ، علی (ع) را حیران و رنجور می ساخت ، امروز نیز هست و چه بسا با شدتی سوزاننده تر. . . آری ! جهنمی که برای گناهکاران در جهانی دیگر و ساخته دستان خدا فرض کرده بودیم ، امروز با دستان ما انسان ها در همین جهان تجلی یافته است . . . منتها برای بی گناهان و معصوم ترینان ! برای کودکان و دردمندان اجتماع !
- اعتیادی که گستردگی اش دیگر فقط در سطح شهرها ، بر لب جوی ها و گوشه خرابه ها نیست ، بلکه حلق کودکان سه ماهه را نیز تسخیر کرده است ( پدرانی که با دود دادن ، فرزندانشان را خواب می کنند ! ) .
- محلات فقر زده و خاکسترنشینی که گویا باید باشند و مثل حقیقتی علمی – چون وجود اکسیژن در هوا – وجودشان را پذیرفته ایم . نکبتی که گویا با تصمیمی از عمق ناخودآگاهمان ، به عنوان تقدیر همنوعانمان در نظر گرفته ایم .
- و . . .
می توان در شب قدری که در پیش است ، بیعتی با پیشوای دردمندان داشت و این آغاز را ثبت کرد . جمعیت امداد دانشجویی – مردمی امام علی (ع) سالهاست که در شب نوزدهم ماه رمضان پیمانی با مولا علی می بندد و از همه رفتارها و منش هایی که سقوط جامعه را در پی دارد ، اعلام بیزاری می نماید .
در تمامی دنیا مرسوم است که سازمان های غیردولتی ( NGO ها ) ضمن شناسايي و اطلاع رساني دقيق اجتماعي به عموم مردم و با استفاده از ظرفيت هاي قانوني تعريف شده خود ، به كوشش جهت رفچگونگی اجرا :
چه می خواهیم ؟
اجتماعی عظیم در یکی از مناطق محروم ، با هدف بیعت با مولا علی (ع) ، به عنوان نماد مهر و رحمت براي بشریت ، عقلانیت و راستي ، با حضور آسيب ديدگان اجتماع ( كودكان كار و خيابان ، زنان سرپرست خانوار محروم و .... ) دانشجويان ، اساتيد دانشگاه ، اقشار گوناگون مردم و اعضاي جمعيت و غيره ...
1- برگزاري نماز در اعتراض به اعتياد فراگير ، محله هاي فقر زده ( و به حال خود رها شده ) ، سوء استفاده از كودكان ، تن فروشي اجباري و همه پلیدی های دیگری که هر جامعه را به سقوط و تباهی کامل می کشاند .
2- قرائت متن بيعت و پيمان با حضرت علي (ع) با اين مضمون كه با معضلات اجتماع سازش نكنيم و در جهت رفع آن ، هر روزه بكوشيم
3- امضاي متن بيعت توسط حضار
نكاتي درباره مراسم بيعت :
الف – هر يك از حاضران ، فانوسي به دست خواهند داشت كه نمادي است از تلاش براي زدودن تاريكي هاي جهل و افزودن بر نور بيداري و اشاره دارد بدين امر كه حجم تيرگي بسيار گسترده است و بايد تمام شهر فانوس بيداري شان را به دست گيرند ( هر فردي مسئول است و بايد در بيدارسازي بكوشد ) تا بتوان بر مشكلات و مصائب اجتماع ژيروز شد .
ب – همه حاضران پوشش آبي رنگ خواهند داشت . رنگ آبي از بدو تاسيس جمعيت امداد دانشجوي – مردمي امام علي(ع) ، به عنوان نماد دگرخواهي و عشق به همنوع ، در تمامي طرح ها و آيين هاي جمعيت استفاده مي شود .
پ – جمعيت به عنوان نهادي مستقل ، غيرسياسي و غيردولتي ، تنها در زمينه مسائل اجتماعي فعاليت مي نمايد و آيين بيعت نيز با اهدافي بشر دوستانه و كاملا اجتماعي برگزار مي شود ؛ لذا در اصل برنامه و در حاشيه آن ، هيچ گونه جانبداري از جريانات سياسي جاري ، جايي نخواهد داشت و جهت حفظ جايگاه اجتماعي و چارچوب منطقي و علمي طرح ، هر گونه فعاليتي فراتر از حدود مراسم ، مورد تاييد هيئت مديره جمعيت امداد دانشجويي – مردمي امام علي و هيچ يك از اعضاي آن نمي باشد و به طور كل از شأن فرهنگي و اجرايي طرح ، خارج است ؛ علاوه بر اين ، چنين حركاتي ، مشي نخستين جمعيت را كه ايجاد همگرايي در اقشار مختلف و آراي گوناگون جامعه ، جهت رفع معضلات اجتماع مي باشد را نفي خواهد كرد .
ع يا كاهش معضلات يلد شده مي پردازند .
نادر ابراهيمي درگذشت
...
زندگي ، ملك وقف است دوست من ، تو حق نداري روي آن فساد كني و به تباهي اش بكشي ، يا بگذاري كه ديگران روي آن فساد كنند.
حق نداري باير و برهنه و خلوت و بي خاصيتش نگه داري و يا بگذاري كه ديگران نگهش دارند . حق نداري بر آن ستم كني و ستم را روي آن ، بر تن و روح خويش ، خاموش و سر به زير ، بپذيري
حق نداري در برابر مظالمي كه ديگران روي آن انجام مي دهند سكوت اختيار كني و خود را يك تماشاگر ناتوان مظلوم بي پناه بنمايي. حق نداري به بازي اش بگيري ، لكه دار و لجن مالش كني ، آلوده و بي حرمتش كني ، يا دورش بيندازي
حق نداري در آن ، چيزي كه به زيان دردمندان و ستمديدگان باشد ، بكاري ، بروياني ، و بار آوري
حق نداري عليهش ، حتي در بدترين روزگار و سخت ترين شرايط ، اعلاميه صادر كني ، يا به آن دشنام بدهي
حق نداري با رنگ هاي چرك و تيره شهوت ، نفرت ، دنائت و رذالت ، رنگينش كني
مگر آن كه
از بيخ و بن
ملك وقف بودنش را فراموش يا انكار كرده باشي ، كه در اين صورت ، البته ، نه خود تو مساله يي هستي و نه آن چه مي كني مساله اي است كه قابل بحث و اعتنا باشد .
در حقيقت نبوده اي و نيستي تا چنين و چنان كردنت ، روي زميني كه ما ملك وقفش مي دانيم ، چنين و چنان كردني تلقي شود
نيامده اي ، نمانده اي ، و نرفته اي . از هيچ به قدر هيچ بايد خواست ، نه بيشتر ...
ابن مشغله
...
آيا باز زمين همانند تو را به خود خواهد ديد كه همچون تو ، از عشق افسانه ها براي كودكان و بزرگانش بسازد و روياي شيرين عشقي تا به انتهاي انسانيت ، را در گوششان زمزمه كند ؟
آيا زمين همانند تو را باز به خود خواهد ديد كه به خاكش عشق بورزد و در زندگي به جستجوي معناها باشد و تمام توان خود را براي انسان بودن و انسان ماندن " انسان " به كار گيرد ؟
آيا كسي دوباره مي آيد كه همچون تو داستان هايي از انسان هايي انسان و عاشق بگويد و بخواند و از عشق به خدا ، وطن و ديگري برايمان سخن بگويد ؟
در " آتش بدون دود " زندگي و عشق را آموختم ،،،، در " بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم " طعم شكست را چشيدم و اين كه هرگز گدايي عشق نكنم ،،، در " يك عاشقانه آرام " زندگي عاشقانه ات را خواندم ،،، در " خانه اي براي شب " مفهوم زندگي را يافتم ،،، در " هزار پاي سياه و قصه هاي صحرا " دانستم كه نان در كنار آزادي با هم معنا مي شوند ،،، در " چهل نامه كوتاه به همسرم " دانستم كه مي شود زندگي عاشقانه اي داشت ،،، در " ابن مشاغل " و "ابومشغله " اهميت كار را دانستم و تلاش هايت را ستودم ، در " انسان ، جنايت ، و احتمال " اهميت دفاع از ديگري را دانستم ،،، در" مصابا و روياي گاجرات " بسيار آموختم و توانايي ات را در به كار گيري كلمات و ارزش معنايشان ستودم ، و " افسانه باران " ات را بارها خواندم ...
كاش بتوانم هر ان چه از تو آموختم را به كار بندم ...
روحت قرين رحمت الهي باد
...
ما براي پرسيدن نام گلي ناشناس ، چه سفر ها كرده ايم
ما براي بوسيدن خاك سر قله ها ، چه خطرها كرده ايم
ما براي آنكه ايران خانه خوبان شود ، رنج دوران برده ايم
ما براي آنكه ايران گوهري تابان شود ، خون دلها خورده ايم
ما براي بوئيدن بوي گل نسترن ، چه سفرها كرده ايم
ما براي نوشيدن شورابه هاي كوير ، چه خطرها كرده ايم
ما براي خواندن اين قصه عشق به خاك ، رنج دوران برده ايم
ما براي جاودان ماندن اين قسم خاك ، خون دلها خورده ايمو تو اي دوست ، و تو اي همدم ، و تو اي همدرد ، و تو اي تسكين دل ، و تو اي شنونده ناشنيده هاي من ، و تو اي پناه من
براي تو سخن مي گويم
و تو را مي ستايم
تو را ، با تمام تفاوت هايت مي ستايم
تو را براي صداقتت مي ستايم
تو را براي دلنگراني هايت مي ستايم
تو را براي وجودت كه مامن گرمي براي تسكين دردهايم بود ، مي ستايم
تو را براي تمام حرف هايت و وجودت مي ستايم
تو را براي پر كردن همه لحظات تنهايي ام مي ستايم
تو را براي سخنانت ، براي دلگرمي هايت و تو را به خاطر دوستي مي ستايم
...
درد تو ، درد من و شادي تو ، شادي من خواهد بود
زيرا تو جزئي از وجودم گشته اياي قلب آشفته آرام آرام آرام
اين ، تنها قفس سينه نيست كه براي تو تنگ است
تو ، در سراسر جهاني چنين ستمگر و بي ايمان ، احساس فشردگي ، كوبيدگي ، دردمندي ، نفس تنگي و خفگي خواهي كرد
در سراسر جهاني چنين ستمگر ، چنين بي ايمان
...
...
اي قلب ! آن چه ديگران تجربه كرده اند تجربه نكن
آن چه خود تجربه كرده اي ،تجربه نكن
مگر آن كه خالي خالي خالي خالي باشي