بشنو همسفر من ، از این قصه ی تلخ ، راه دشوار
ای تو یک چراغ این شب تار
اینکه گذشتن از کنار قصه ها نیست
اینکه یه تصویر از سکوت آدما نیست
ما بی تفاوت به تماشا ننشستیم
ما خود دردیم ، این نگاهی گذرا نیست
سفر چه تلخه در امتداد اندوه
حس کردن مرگ لحظه ی ویرانی کوه
همپای هر بغض شکستن و چکیدن
از درد غربت بی صدا فریاد کشیدن
بشنو همسفر من ، با هم رهسپار راه دردیم
با هم لحظه ها را گریه کردیم
ما در صدای بی صدای گریه سوختیم
ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم
از مخمل درد به تن عشق جامه دوختیم
تا عجز خود را با هم و بی هم شناختیم
تنهایی رفتیم به عجز خود رسیدیم
با هم دوباره زهر تنهایی چشیدیم
شاید در این راه اگر با هم بمانیم
وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم
شب گذشته آيت الله منتظري عزيز درگذشت. گويا بايد "يتيم" و "بر پاهاي خودمان" به صبح آزادي برسيم. بدون همراهي او كه پدري معنوي همه ما بود. مردي كه چتر حمايت هايش، دلجويي هايش، بزرگي هايش آنقدر بزرگ بود كه"همه" را زير خود جاي داده بود. شايد اگر در جايي غير از ايران بود، مي شد باور داشت كه بيماري و كهولت سن موجب مرگ ايشان شده است. اما منتظري در حصري خانگي درگذشت و مسئول مرگ او، رژيمي است كه 20 سال زنداني اش كرد.رژيمي كه دستش به خون آلوده است.
غمي كه با اميد همراه باشد، سوگ سازنده و غم رهايي بخشي خواهد بود. آن پدر تا آستانه آزادي با ما بود، راهش را ادامه خواهيم داد...

به کنار برکه نیامده ام تا به کلامی فریبنده،خامت کنم،مارال!
با سینه ریز و گردنبند طلا نیامده ام ،تا رامت کنم،مارال!
نیامده ام تا چون کتابی بخوانمت و تمامت کنم،مارال!
۲:غم قانع نیست.هرچه مدارا کنی ستیز میکند،هرچه عقب بنشینی پیش می اید هر چه خالی کنی پر میکند هرچه بگریزی تعقیب میکند غم بیشتر خواه است و سیری ناپذیر غم جوع غم دارد میبلعد و اماس میکند...در عین حال غم مهار شدنیست به قدرتی که تو برای سرکوب کردنش به کار میبری احترام میگذارد از این قدرت میترسد عقب مینشیند،مچاله میشود،در خود فرو میرود ،کوچک و کوچک تر میشود و چون لکه ابری ناچیز در اسمان روح تو کنج دنجی را میپذیرد و التماس میکند:
بگذار اینجا بمانم !مرا برای روز مبادا نگه دار !شادی مقدس است ،اما همیشه به کار نمیاید.محکومم کن ،ودر سلولی به زنجیرم بکش اما اعدامم نکن! انسان همیشه شاد انسان ابلهی ست.روزی به من نیازمند خواهی شد،روزی به گریستن ،به در خود فرو رفتن به بریدن و به غم متوسل شدن ...مرا برای ان روز نگه دار...
۳:زمان را مگذار که بیهوده بگذرد!مگر دیروز فردا نبود،و پارسال جزئی از سالهای اینده نبود؟لحظه های از دست رفته باز نمیگردند زمان سوخته نو نمیشود النی اوجا !دانگ خویش را بر سر سرعت بخشیدن به چرخش چرخهای تاریخ بگذار،و هرگز از یاد نبر که تو به خود،به قبیله ی خود،به ملت خود،و به جهان خود مدیونی.
۴:گل میکند شقایق،دانه اسفند میرسد،مارال!
میچرخد چرخ چاه ،دلو خالی پر میشود،مارال!
هرگز باور مکن که زمان ایستاده یا به عقب میرود،مارال
گندم خوب کاشته ای فصل درو میرسد،مارال
۵:دردهای سخت و عمیقی در جهان ما وجود دارد اما انچه که بتواند کمر یک انسان مبارز را بشکند،وجود ندارد.
۶:حرفی که قدرت پشت ان نباشد حرف نیست .
حرفی که حق پشت ان نباشد حرف نیست
حقی که متکی به قدرت نباشد اصلا حق نیست.
۷:*بد اگر دیر میگذرد ،خوب انگار که شتاب گذشتن دارد.
۸:باید که از پی لحظه های خوب ،سالها و سده های خوب تدارک دید تا سر انجام خوش نیز به ارامی ناخوش بگذرد.
و من امدم و او نفهمید و نخواست که بفهمد که امدن من چه نیروی عظیمی از من ربود و مرا له کرد و مرا نابود کرد و او ندانست که به اشارت او نابود شدم
به من گفت بمان:
و من ماندم و او پیمان ماندن بستم اما او نخواست که بمانم بی انکه خود بداند مرا راند مرا با تمام شوقم با تمام عطشم و با تمام عشقی که نثارش کرده بودم...مرا راند و راند و راند
به من گفت بخند:
و من خندیدم اگر چه تلخ اگر چه بی امید اگرچه بی هدف خندیدم به خودم به رویاهایم به سادگی ام به عشقم به امید بی امیدم به گفته ی او به اینده ام خندیدم و خندیدم و باز هم خندیدم و او ندانست و نخواست که بداند که او که میخندد غمی ژرف در سینه نهان دارد...
به من گفت بمیر:
و من مردم و کشتم همه ی انهایی را که به خاطرشان رنج را تاب می اوردم و من کشتم همه ی باورهای کودکانه ام را همه ی انچه در سینه داشتم را همه ی عشقم را و در نهایت خودم را روحم را احساسم را و من مردم اگرچه نفس میکشیدم ...
به من گفت: بیا
به من گفت: بمان
به من گفت: بخند
به من گفت: بمیر
امدم
ماندم
خندیدم
مردم...
...
كجا بودم ؟
جايي ميان آسمان و زمين
جايي به فاصله از زمين ،
و اما ، نه در آسمان
و من در ميان اين دو ، در پس همه بي قراري هايم ، به دنبال پناهي بودم
پناهي براي تسكين ،پناهي امن و گرم ...
و
پناه
چه واژه عميقي است براي من كه ميان آسمان ها و زمين سرگردانم
سرگردان ؟ كه بايد همان جا باسيتم چون نه زميني بودن را دوست دارم و نه دورشدن و در روياي اسمان ها زندگي كردن را
من كه نه اهل زمينم و نه اهل آسمان
اما مي دانم كسي هست در آسمان ها كه هرگاه صدايش مي زنم هست ...
در آسمان ها هميشه كسي هست
اما در زمين ؟
هست اما دور ---- همان حريم گرم كه در نقطه آغاز وجود مرا در خود پرورد
و چه كنم كه جز او را نيافتم
و جز او نبود
كه نگهدارانم
از ازل و ابد يكي بودند
از عدم تا وجود
از هيچ ت بي نهايت
....
و شايد به خاطر وجود اين دو حريم ، يكي در زمين و يكي در آسمان ، جايي ميان اين دو ايستاده ام
كه مي دانم ، جنس هر دو يكي است
ايمان و عشق
....
كاش در فاصله كمي از تو بودم ، كاش ... كاش
براي باور زندگي ، براي باور حقيقتي كه باورش را دعوت مي شوم
و قبولش نمي كنم
دستان گرم تو را مي خواهم
تا مرا دوباره دلگرم كني كه مي توان بود زيبا بود و زيبا شد
...
مرا از گوشه دنج و خلوت و گرمم ، جدا كردي
مرا در دهان بزرگ بزرگ ترين دردم انداختي
مرا ... مرا به دورترين نقطه از حريم گرم زندگي ام كشاندي
تا حقيقت را به رخم كشي ؟يا تنهايي ام را ؟
مرا به دوردست ها از آن مامن ، از آن خانه عشق كشاندي تا بدانم كه چه تلخ است زيستن در اين زمين خاكي ؟ در اين زمين پست
مي دانم كه بايد بياموزم ، مي دانم
بايد سخت بود ، بايد ايستاد
اما نمي دانم چگونه مي خواهي از من كوه بسازي ؟من كه هنوز به باور وجود بدي خو نكردم
مرا كه هراسان از آن با چشماني گريان مي گريزم ؟ مي گريزم تا ننگرم و باور نكنم
...
و من در اين اكنون جز تو با كه سخن توانم گفت ؟ و جز تو چه كسي در حوض خيال من شنا مي كند ؟
مي دانم ، مي دانم روزي همانند همه آدم بزرگ هايت ،باور كنم
و مي دانم چقدر دلتنگ باور خوبي هايم مي شوم
...
چقدر دلم براي آن گرما ، آ ن كودكي و آ رويا ها تنگ است
روياي سرزمين پاكي
روياي سرزمين مهرباني
و تنها تو ميداني چقدر دلم تنگ است
يكي بود
تو بودي
تو خواستي
تو آفريدي
تو بخشيدي
وتو گرفتي
تا بياموزم
در اين جزيره سرگرداني
جايي براي روياهاي شيرين نيست
روياي شيرين با همه ، روياي شيرين وقتي همه خوشحالند
كه نگاه دردمند او ، تمام تلخي حقيقت را به دهانم مي ريزد ...
جايي براي روياي شيرين ، كه اگر بود ، درافسانه ها بود
يكي بود
تو بودي
و جز تو ، هيچكس نبود
به جز تو به كجا پناه برم ؟ كه پناه همه دردمنداني
مرا به پناهم باز رسان
.
.
.
.
.
.
.
.
آبان 88
۲:
با دل تنگی ات مرا بیتاب نکن و با بی تابیت مرا دل تنگ نکن ! تو تکیه گاه منی مارال.
تکیه گاه اگر محکم نباشد تکیه بی معنیست.
با قلبت احساس کن اما با قلبت فکر نکن!
بگذار کمی دیگر هم تحمل کنیم همانطور که صدها سال تحمل کرده اییم
غذای نیم پخته از خام بدتر است زیرا خام فریب نمیدهد اما نیم پخته می فریبد.
پس کمکم کن تا پخته بازگردم –مارال.
۳:مرد اگر به تهدید تسلیم شود از تهدید کننده نامرد تر است.
۴:هیچ چیز دنیا را به فساد و تباهی نکشاند ه است مگر زور گفتن معدودی و زور شنیدن بسیاری.
۵:حرفی که دل دیگران را میشکند از دل شکسته خبر میدهد.
۶:درد هایی هست که مال همه است و من ان درد ها را هرگز پنهان نمیکنم اما درد قلب مال هیچکس نیست به جز صاحب قلب.
۷:من اینجا زاده شده ام ،
در اینچه برون...
که یادگار کوچ بزرگ جد من گالان اوجاست
من اینجا زاده شده ام
در اینچه برون...
که اسب هایش همه بی تابند و دخترانش ارام
و مردانش خنجر هایشان را ایینه می کنند
من اینجا زاده شده ام...
در اینچه برون...
که شیرین ترین اب شور صحرا را در دل خود دارد
و افسرده ترین مادران بی فرزند را در چادر های سیاه خود...
من اسمان را اینجا شناختم
که به هنگام غروب رنگ ارغوانی دارد
من سنبله های گندم را اینجا بوییدم
که عطر مواجشان ،عطر فروشان را خجل میکند.
من گریستن و اواز خواندن را اینجا اموختم
که چه یگانه اند این دو صدا –به هنگام غم.
من تاختن در شب ، نشستن در باد ، شکفتن در صبح
و خندیدن با چشمان تر را
اینجا اموختم
در اینچه برون...
من گونه های متفاوت دوست داشتن
اشکال مختلف عشق،
و رنگ های نا متشابه نفرت را
اینجا شناختم
در اینچه برون...
من زائر دائم این خاکم – که زادگاه من است
و عاشق امر بر این خاکم که میهن من است
این سرزمین ومعطر ، با اتش و خشم و گناه و درد
سرزمین مقدس من است-
اینچه برون...
و چه ترحم انگیزند انها که عاشق کامل زادگاهشان نیستند
و چه خشم انگیزند انها که از میهنشان
همانگونه نام میبرند که از یک ستاره دور
پیش از این همیشه میگفتم :
من فرزند اینچه برونم
اما حال میگویم:تنها یکی از فرزندان مغموم اینچه برون بودن
مرا بس نیست
من خود اینچه برونم....
فریاد اینچه برونم...
و صدای سراسر صحرا...
۱:بدبخت ان کسی که از درون تاریکی و از میان رختخواب نرم بیرون میاید تا خلق را رهبری کند و بدبخت تر انها که چنین کسی را به عنوان رهار و بزرگتر خود میپذیرند.
۲:اعتماد کور بزرگترین دلیل درماندگی ماست.
۳:اری اینگونه اند مردمی که حق دانستن و قضاوت کردن این حیاتی ترین حقوق خویش را به دیگران واگذار میکنند و راهشان را نه با تکیه بر اگاهی و شناخت بل بر اساس اعتماد یک پارچه به رهبران میپیمایند و تسلیم اراده کسانی میشوند که مصالح ایشان چه بسا با مصالح و ارمان های توده ها یکی نباشد.
عزيزم
براي تو مي نويسم در همان آغاز خوشحالي ام براي تو . مي نويسم تا شادي ام را با تو تقسيم كنم ، حال كه پا به سرزمين شادي ها مي گذاري و نخستين ها همواره شادباش به همراه دارند .
شايد وجود همين نخستين هاست ، و همين مهم ترين هاست كه باعث مي شود براي تو بنويسم . چون روز ، روز توست .
مهساي عزيز
فارغ از آينده ، در اين حال ، بدان كه در نقطه مهمي ايستاده اي و هر نقطه ي آغاز و هر نقطه انتخابي مهم ترين ثانيه هاي زندگي است . براي من كه بزرگ شدنت را ديده ام و آرزوي خوشبخت شدنت را دارم ، اين آغاز بسيار دلنشين است .
قدر عشق را بدان و آن را به هيچ مفروش ...
زندگي را ، با عشق زندگي كن
با فداكاري و خلوص
كوچك مهربانم
بزرگ باش و بزرگي كن ، سرشار از غرور و فروتني ، سرشار از شوق ؛ زراوت و زندگي
نخستين ها را آهسته و مطمئن گام بردار و آن ها را يكتا بساز
اگر خداوند آرزویی رو در دلت انداخت بدان كه توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است
زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .
خوشبختي ما در سه جمله است. تجربه از ديروز استفاده از امروز اميد به فردا... ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم. حسرت ديروز اتلاف امروز ترس از فردا از دكتر علی شریعتی
غافل از آنیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا میرویم؟
او که همینجاست کجا میرویم؟
حج بخدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سر وریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب
پيمان عاشقان
آييني ديگر از جمعيت امداد دانشجويي – مردمي امام علي(ع) در شب قدر
در نواحی تاریک این شهر مردی ، شبانه کوچه به کوچه پرسه می زند و یتیمکان را به خیال طلوع صبح در جان هاشان ، پدرانه می نوازد . مردی که با برآمدن آفتاب و به هنگامه غروب ، آسمان از رنج بی کرانه اش ، به خون می نشیند و همه ناممکنات عالم ، از اراده اش به ستوه می آیند .
چهره اش غریب ترین چهره ایست که برای حقیقت قیام کرده و هرگز به تصور نمی آید که ابعاد جسمش ، چه روح معذب عظیمی را حبس کرده و چه آتش های فراخی را پنهان داشته . . .
همه آن چه که آن روزگار ، علی (ع) را حیران و رنجور می ساخت ، امروز نیز هست و چه بسا با شدتی سوزاننده تر. . . آری ! جهنمی که برای گناهکاران در جهانی دیگر و ساخته دستان خدا فرض کرده بودیم ، امروز با دستان ما انسان ها در همین جهان تجلی یافته است . . . منتها برای بی گناهان و معصوم ترینان ! برای کودکان و دردمندان اجتماع !
- اعتیادی که گستردگی اش دیگر فقط در سطح شهرها ، بر لب جوی ها و گوشه خرابه ها نیست ، بلکه حلق کودکان سه ماهه را نیز تسخیر کرده است ( پدرانی که با دود دادن ، فرزندانشان را خواب می کنند ! ) .
- محلات فقر زده و خاکسترنشینی که گویا باید باشند و مثل حقیقتی علمی – چون وجود اکسیژن در هوا – وجودشان را پذیرفته ایم . نکبتی که گویا با تصمیمی از عمق ناخودآگاهمان ، به عنوان تقدیر همنوعانمان در نظر گرفته ایم .
- و . . .
می توان در شب قدری که در پیش است ، بیعتی با پیشوای دردمندان داشت و این آغاز را ثبت کرد . جمعیت امداد دانشجویی – مردمی امام علی (ع) سالهاست که در شب نوزدهم ماه رمضان پیمانی با مولا علی می بندد و از همه رفتارها و منش هایی که سقوط جامعه را در پی دارد ، اعلام بیزاری می نماید .
در تمامی دنیا مرسوم است که سازمان های غیردولتی ( NGO ها ) ضمن شناسايي و اطلاع رساني دقيق اجتماعي به عموم مردم و با استفاده از ظرفيت هاي قانوني تعريف شده خود ، به كوشش جهت رفچگونگی اجرا :
چه می خواهیم ؟
اجتماعی عظیم در یکی از مناطق محروم ، با هدف بیعت با مولا علی (ع) ، به عنوان نماد مهر و رحمت براي بشریت ، عقلانیت و راستي ، با حضور آسيب ديدگان اجتماع ( كودكان كار و خيابان ، زنان سرپرست خانوار محروم و .... ) دانشجويان ، اساتيد دانشگاه ، اقشار گوناگون مردم و اعضاي جمعيت و غيره ...
1- برگزاري نماز در اعتراض به اعتياد فراگير ، محله هاي فقر زده ( و به حال خود رها شده ) ، سوء استفاده از كودكان ، تن فروشي اجباري و همه پلیدی های دیگری که هر جامعه را به سقوط و تباهی کامل می کشاند .
2- قرائت متن بيعت و پيمان با حضرت علي (ع) با اين مضمون كه با معضلات اجتماع سازش نكنيم و در جهت رفع آن ، هر روزه بكوشيم
3- امضاي متن بيعت توسط حضار
نكاتي درباره مراسم بيعت :
الف – هر يك از حاضران ، فانوسي به دست خواهند داشت كه نمادي است از تلاش براي زدودن تاريكي هاي جهل و افزودن بر نور بيداري و اشاره دارد بدين امر كه حجم تيرگي بسيار گسترده است و بايد تمام شهر فانوس بيداري شان را به دست گيرند ( هر فردي مسئول است و بايد در بيدارسازي بكوشد ) تا بتوان بر مشكلات و مصائب اجتماع ژيروز شد .
ب – همه حاضران پوشش آبي رنگ خواهند داشت . رنگ آبي از بدو تاسيس جمعيت امداد دانشجوي – مردمي امام علي(ع) ، به عنوان نماد دگرخواهي و عشق به همنوع ، در تمامي طرح ها و آيين هاي جمعيت استفاده مي شود .
پ – جمعيت به عنوان نهادي مستقل ، غيرسياسي و غيردولتي ، تنها در زمينه مسائل اجتماعي فعاليت مي نمايد و آيين بيعت نيز با اهدافي بشر دوستانه و كاملا اجتماعي برگزار مي شود ؛ لذا در اصل برنامه و در حاشيه آن ، هيچ گونه جانبداري از جريانات سياسي جاري ، جايي نخواهد داشت و جهت حفظ جايگاه اجتماعي و چارچوب منطقي و علمي طرح ، هر گونه فعاليتي فراتر از حدود مراسم ، مورد تاييد هيئت مديره جمعيت امداد دانشجويي – مردمي امام علي و هيچ يك از اعضاي آن نمي باشد و به طور كل از شأن فرهنگي و اجرايي طرح ، خارج است ؛ علاوه بر اين ، چنين حركاتي ، مشي نخستين جمعيت را كه ايجاد همگرايي در اقشار مختلف و آراي گوناگون جامعه ، جهت رفع معضلات اجتماع مي باشد را نفي خواهد كرد .
ع يا كاهش معضلات يلد شده مي پردازند .
نادر ابراهيمي درگذشت
...
زندگي ، ملك وقف است دوست من ، تو حق نداري روي آن فساد كني و به تباهي اش بكشي ، يا بگذاري كه ديگران روي آن فساد كنند.
حق نداري باير و برهنه و خلوت و بي خاصيتش نگه داري و يا بگذاري كه ديگران نگهش دارند . حق نداري بر آن ستم كني و ستم را روي آن ، بر تن و روح خويش ، خاموش و سر به زير ، بپذيري
حق نداري در برابر مظالمي كه ديگران روي آن انجام مي دهند سكوت اختيار كني و خود را يك تماشاگر ناتوان مظلوم بي پناه بنمايي. حق نداري به بازي اش بگيري ، لكه دار و لجن مالش كني ، آلوده و بي حرمتش كني ، يا دورش بيندازي
حق نداري در آن ، چيزي كه به زيان دردمندان و ستمديدگان باشد ، بكاري ، بروياني ، و بار آوري
حق نداري عليهش ، حتي در بدترين روزگار و سخت ترين شرايط ، اعلاميه صادر كني ، يا به آن دشنام بدهي
حق نداري با رنگ هاي چرك و تيره شهوت ، نفرت ، دنائت و رذالت ، رنگينش كني
مگر آن كه
از بيخ و بن
ملك وقف بودنش را فراموش يا انكار كرده باشي ، كه در اين صورت ، البته ، نه خود تو مساله يي هستي و نه آن چه مي كني مساله اي است كه قابل بحث و اعتنا باشد .
در حقيقت نبوده اي و نيستي تا چنين و چنان كردنت ، روي زميني كه ما ملك وقفش مي دانيم ، چنين و چنان كردني تلقي شود
نيامده اي ، نمانده اي ، و نرفته اي . از هيچ به قدر هيچ بايد خواست ، نه بيشتر ...
ابن مشغله
...
آيا باز زمين همانند تو را به خود خواهد ديد كه همچون تو ، از عشق افسانه ها براي كودكان و بزرگانش بسازد و روياي شيرين عشقي تا به انتهاي انسانيت ، را در گوششان زمزمه كند ؟
آيا زمين همانند تو را باز به خود خواهد ديد كه به خاكش عشق بورزد و در زندگي به جستجوي معناها باشد و تمام توان خود را براي انسان بودن و انسان ماندن " انسان " به كار گيرد ؟
آيا كسي دوباره مي آيد كه همچون تو داستان هايي از انسان هايي انسان و عاشق بگويد و بخواند و از عشق به خدا ، وطن و ديگري برايمان سخن بگويد ؟
در " آتش بدون دود " زندگي و عشق را آموختم ،،،، در " بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم " طعم شكست را چشيدم و اين كه هرگز گدايي عشق نكنم ،،، در " يك عاشقانه آرام " زندگي عاشقانه ات را خواندم ،،، در " خانه اي براي شب " مفهوم زندگي را يافتم ،،، در " هزار پاي سياه و قصه هاي صحرا " دانستم كه نان در كنار آزادي با هم معنا مي شوند ،،، در " چهل نامه كوتاه به همسرم " دانستم كه مي شود زندگي عاشقانه اي داشت ،،، در " ابن مشاغل " و "ابومشغله " اهميت كار را دانستم و تلاش هايت را ستودم ، در " انسان ، جنايت ، و احتمال " اهميت دفاع از ديگري را دانستم ،،، در" مصابا و روياي گاجرات " بسيار آموختم و توانايي ات را در به كار گيري كلمات و ارزش معنايشان ستودم ، و " افسانه باران " ات را بارها خواندم ...
كاش بتوانم هر ان چه از تو آموختم را به كار بندم ...
روحت قرين رحمت الهي باد
...
ما براي پرسيدن نام گلي ناشناس ، چه سفر ها كرده ايم
ما براي بوسيدن خاك سر قله ها ، چه خطرها كرده ايم
ما براي آنكه ايران خانه خوبان شود ، رنج دوران برده ايم
ما براي آنكه ايران گوهري تابان شود ، خون دلها خورده ايم
ما براي بوئيدن بوي گل نسترن ، چه سفرها كرده ايم
ما براي نوشيدن شورابه هاي كوير ، چه خطرها كرده ايم
ما براي خواندن اين قصه عشق به خاك ، رنج دوران برده ايم
ما براي جاودان ماندن اين قسم خاك ، خون دلها خورده ايمو تو اي دوست ، و تو اي همدم ، و تو اي همدرد ، و تو اي تسكين دل ، و تو اي شنونده ناشنيده هاي من ، و تو اي پناه من
براي تو سخن مي گويم
و تو را مي ستايم
تو را ، با تمام تفاوت هايت مي ستايم
تو را براي صداقتت مي ستايم
تو را براي دلنگراني هايت مي ستايم
تو را براي وجودت كه مامن گرمي براي تسكين دردهايم بود ، مي ستايم
تو را براي تمام حرف هايت و وجودت مي ستايم
تو را براي پر كردن همه لحظات تنهايي ام مي ستايم
تو را براي سخنانت ، براي دلگرمي هايت و تو را به خاطر دوستي مي ستايم
...
درد تو ، درد من و شادي تو ، شادي من خواهد بود
زيرا تو جزئي از وجودم گشته اياي قلب آشفته آرام آرام آرام
اين ، تنها قفس سينه نيست كه براي تو تنگ است
تو ، در سراسر جهاني چنين ستمگر و بي ايمان ، احساس فشردگي ، كوبيدگي ، دردمندي ، نفس تنگي و خفگي خواهي كرد
در سراسر جهاني چنين ستمگر ، چنين بي ايمان
...
...
اي قلب ! آن چه ديگران تجربه كرده اند تجربه نكن
آن چه خود تجربه كرده اي ،تجربه نكن
مگر آن كه خالي خالي خالي خالي باشيو عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه آسمان ها برد و مرا رساند به امكان يك پرنده شدن...
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر يادگاري كه در اين كنبد دوار بماند...
از عشق سخن بايد گفت هميشه از عشق سخن بايد گفت حتي اگر عاشق نيستي از عشق سخن بگو تا دهانت به شيرين ترين شربت هاي...
روح بلور تو بي صدا مي شكند اما من صداي شكستنش را مي شنوم ، مارال از پشت چادر از پشت هزار ديوار نگاهم مي كند من صداي نگاهش را مثل صداي نسيم و آب و باز شدن شقايق مي شنوم...
او تو را از كنار گله ي لجبازي هاي شيرينت دزديد...و بر اسب صبوري و استقامت خود نشاند...و بالاي چادر را به تو پيشكش كرد...تا براي هميشه فرمانرواي روح سركش او باشي...
چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش...
مرده بدم زنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم...
با تو همه رنگ هاي اين سرزمين را آشنا مي بينم
با تو آهوان اين صحرا دوستان هم بازي من اند
با تو من با بهار مي رويم...
بي تو من با بهار مي ميرم...
بي تو من در عطر ياس ها مي گريم...
سال ها پيش دل من كه به عشق ايمان داشت
تا كه آن نغمه جان بخش تو از دور شنيد
اندر اين مزرع آفت زده شوم حيات
شاخ اميدي كاشت
چشم بر راه تو بودم كه تو كي مي آيي
بر سر شاخه سرسبز اميد دل من
كه تو كي مي خواني؟...
و من مهراوه من ، از هر دلي كه از يادي تپيده است و از آن ترانه روييده است سراغ خواهم گرفت و از آن ميان...
ميهن من ، مهراوه من انتظار گم كردن توست، غربت غم دوري تو، اضطراب درد بي تو ماندن ، غم داغ بي تو زيستن...
در حلقوم هر دردمندي تو را ناليده ام ، در هر چنگ نوازنده اي تو را نواخته ام...
كجايي ، كه اي ، اي آشناي ناشناس ! اي خويشاوند بيگانه ! اي هميشه با من ، بي تويي بد است غربت طاقت فرساست...
...
چه غريب است عشق كه به هر جا مي نگري مي بيني اش...
آتش بدون دود- هبوط در كوير - شاملو – سهراب...
در عشق نيز اصالتي نهفته است ، و من مانده ام با هزاران سوال در ذهن...
ولي من هنوز باور دارم
به خويشاوندي دو روح
و به نيروي عظيم عشق
كه اگر عشق نبود آدمي زاد را هرگز تاب سفري اين چنين نبودشادي يا غمگين ؟
مدت هاست تو را نگريسته ام . مدت هاست تو را جمع و تفريق نكرده ام . مدت هاست به تو نينديشيده ام...
- مدت ها؟
- شايد دقيقه ها ، روزها ، سال ها و شايد قرن ها
در ذهن بي كراني كه فاصله ها و قرن ها را در ثانيه اي مي پيمايد ، شايد ثانيه اي به درازاي قرني بماند ...
باد مي وزد
خورشيد در پشت ابر پنهان مي شود
آن ها خوشحالند
آن ها مي گريند
آن ها در جنب و جوشند
آن ها جشن مي گيرند
...
و باز داستان اميد و تولدي دوباره سر مي رسد
و تمامي داستان هاي دنيا با اميد شروع مي شود ...
و تمامي عاشقان دنيا با اميد مي زيند ...
و تمامي خوبان دنيا با اميد مي بخشند ، با اميد مهر مي ورزند ...
...
يادم هست تو را هنوز در گوشه اي گذاشته ام تا بعد ها با تو سخن بگويم ، بعد ها كه شايد كارهاي نيمه كاره اي نداشته باشم
بعد ها كه شايد خود را در گيرو دار زندگي محبوس نكرده باشم
بعد ها كه اميد وارم فاصله اش تا من به اندازه ي لحظه اي باشد
و در بعد هايم تو را رها كنم تا برايم بگويي از تعريف هايت ، از دلخوشي هايت ، از اميد هايت ...
هر چه هست خوب مي دانم كه در پس درهاي بسته اي كه اكنون برايت گذاشته ام ، سخن هاي بسيار براي گفتن داري
تويي كه مدت هاست در آينه نگاهت نكرده ام ...
...
به دو راهی زندگیم رسیدم و می ترسم،میترسم و نمیدانم و نمیتوانم
بغضی راه گلویم را بسته است
من همیشه میترسیدم ترس از نبودن عشق از تنهایی از فاصله از پایان از مرگ احساسات از احمق بودن از پاسخ دادن
گیج و مبهوتم...
سوالی مرا رها نمی کند
بمانم یا بروم و به راستی چه کسی میداند ؟
در این دنیای بیهوده که جز مرگ احساس و امیدت چیزی به همراه ندارد زندگی کردن سخت است...
و ای کاش که میشد امشب
فارغ از این همه هیاهو
در میان اغوشش پنهان شوم...
دست خود ز جان شستم از برای ازادی
تا مگر به دست ارم دامن وصالش را
میدوم به پای سر در غفای آزادی
در محیط طوفان زا ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای ازادی...
پیش از ان واقعه:
دولت امید.شور انتخاباتی.شعور سیاسی.سبز ها خبر از تغییر فصل میدهند.محبت بین مردمی که از دروغ و توهم خسته اند بیداد میکند.کشور سبز .چهره ی خسته و در عین حال خستگی ناپذیز مردمی که دوباره امیدوار شده اند مچبند های سبز اتحاد...شادی ها و تبلیغات خیابانی...زنجیره های انسانی...احمدی بای بای...مردمی که تا خود صبح بوق میزنند...و همه را به امید و ایرانی ازاد دعوت میکنند...فریادهایی برای بازگشت به صداقت و نشاط...سر اومد زمستون شکفته بهارون...جوانانی که نوید اعتماد به انها داده شده...نام جاوید وطن...افتخار به ایرانی بودن...صبح امید وطن...وطن ای هستی من...ای ایران...یار دبستانی من...اگر تقلب نشه موسوی اول میشه...بگم؟بگم؟...همه ی جان و طنم وطنم وطنم وطنم وطنم...ملت پیش از این که شخص را انتخاب کند راه را انتخاب میکند...جوانان سبز بودن را ارزو میکنند...موج سبز سراسر کشور را فرا گرفته است...
در قلب آن واقعه:
صف های طولانی...همه خودکار به دست همانند صف امتحان...مردم رای میدهند...به ازادی...به باوری سبز...آرای خاموش بیدار شده اند...مردم به صداقت رای میدهد...مردم یکپارچه با دروغ میجنگند...دوم خردادی دیگر ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم...استرس...ترس...دلهره در نگاه ها بیداد میکند...همه نگران سرنوشت خویش...مردم راضی از دموکراسی...انتخابات تمام شد
آنسوی واقعه:
ابتدا تبریک ساعت ۱۱ هست و همه به من پیروزی موسوی را تبریک میگویند...ترس و استرس همجنان حاکم است...ساعت ۱۲ است و ایرنا خبر از پیروزی ۶۹ درصدی دولت دروغ میدهد...مرگ ارزوها ...مرگ امید...بیداری تا صبح به امید تغییر...دروغ دروغ دروغ و باز هم دروغ...امید ها مرد....موسوی پرچم ایران مرا پس بگیر...میجنگم میمیرم رایمو پس میگیرم...مرگ بر دیکتاتور چه شاه باشه چه دکتر...خس و خاشاک تویی دشمن این خاک تویی...و اکنون پس از گذشت چندین روز دلهایمان ارام نیافته است حتی لحظه ای کوچک نیست که مرگ ارزوهایم مرا رها کند...فکر ایرانی سوخته ازارم میدهد...دولت جنایت میکند رهبر حمایت میکند...دلم بر دلهایی ساده ی مردمی که رای داده اند میسوزد دلم بر باور مردم امیدوار میسوزد...دلم بر تک تک بوقها میسوزد
بار الاهی
کمکم کن بر باورش کمکمان کن بر باورش کمکمان کن بجنگیم...کمکمان کن ازاد باشیم...
به امید تو
مرثیه یک خرگوش برای همسرش
همسر من
خرگوش کوچک خاکستری
اینک،مرگ را بنگر که سبک چون سایه بر سرت فرود می آید
و چون تاج افتخار تو را بر تارک خویش مینشاند
و به آسمان میبرد
اینک باد را بنگر که از راه دور می آید تا بوی تن تو چون عطر سرخ ترین گل های بهاری بیارایدش
اینک خاک را بنگر که خون تازه ات را به درون خویش میمکد تا همانند کوه های بلند سربلندی احساس کند
اینک
دوست شبهای بلند زمستان من!
مرگ را بنگر
باد را بنگر
خاک را بنگر
همسر من خرگوش کوچک خاکستری
اینجا برای تو گوری خواهم آراست که زیارتگاه راستین همهی جانداران پاکدل باشد
اینجا برای تو اشکی میافشانم که چشمه ی جاوید اندوهی بزرگ گردد
اینجا برای تو سرودی سر میدهم
که دل سخت ترین صیادان را تا هزار سال دیگر شرمسار کند
اینجا برای تو دوست شبهای گرم تابستان من!
گوری میآرایم
اشکی می افشانم
سرودی می آفرینم
پس از مرگ با شکوه تو آیا کدام جانداری به روی مخمل سبز چمن ها خواهد غلتید؟
آیا کدام خرگوش زنده دلی در میان ته مانده ی جالییز های پاییزی خواهد دوید؟
و هویج های کوچک را از دل خاک بیرون خواهد کشید و به آنها دندان فرو خواهد کرد؟؟
آیا کدام پرنده به روی شاخه ی بیدی برای دل یک خرگوش غمگین از غروب آواز خواهد خواند؟؟
خرگوش کوچک خاکستری...
شبهای بلند زمستان و روزهای گرم تابستان را بی صدای نفس های آرام تو چگونه بگذرانم؟
بی تپش دل کوچکت چگونه زندگی را احساس میتوانم کرد؟؟
بی تو ای دلداده ی من
کجا خواهم خفت؟
کجا خواهم رفت؟
و با که سخن خواهم گفت؟؟
کاش که میدانستم آیا مرگ پر جلال تو
دل جنگل بزرگ را هیچ سوخته است؟؟
کاش که میدانستم آیا آسمان ستایشگر خرگوش گمنامی چون تو خواهد بود؟
کاش که میدانستم آیا پرندگانی که تو برایشان از ایستادگی سخن می گفتی
برای تو مرثیه ای خواهند سرود؟؟
کاش که می دانستم خرگوش کوچک من!
از میان جنگل صدای گریه ی آرام برگها برخاست.
ابر سیاه سینه ی آسمان،باران تندی از اشک فرو ریخت
خون تازه ی خرگوش با آب باران در هم آمیخت
و جوی کوچکی به راه افتاد
az ketabe khaneyi baraye shab(nader ebrahimi)